s
پالایش و توانمند سازی ذهن , جسم و احساسات - جسم - ذهن - هیجان - ذهن آگاهی - پاکسازی - توانمند سازی - دکتر محمد عیوضی - نرگس عیوضی - Mind, Body, Emotional, Purification - M.B.E.P - MBEP
۲۹ آبان ۱۳۹۷
صفحه اصلي درباره ما خدمات اخبار مقالات تماس با ما
جستجو

بيداري ذهن و مغز: بيان علمي تعاليم "سري کالکي"


نوشته کرستين اوپيتز



در سنت هاي مختلف عرفاني حالت بيداري ذهن، با تغيير کارکرد مغز مرتبط دانسته شده است. سري کالکي(1) ، پايه گذار بنيادGolden Age ، دانش سنتي فوق را درباره نقش مغز در تحولات معنوي گسترش داده است. با بكارگيري تمرينات عملي خاص و جابجائي انرژي به شكل صحيح تغييراتي ماندگار در الگوهاي سيستم عصبي ايجاد مي‌شود. نظريات وي در مورد تغييراتي که بكارگيري تمرينات عملي خاص در مغز القا مي کند با پيشترفته‌ترين يافته ها در فيزيک و عصب شناسي قابل تاييد است.
در ادامه، مايل هستم مقايسه اي بين بعضي از نظريات سري کالکي و يافته هاي خودم که ضمن مطالعه مغز در حوزه فيزيک و فيزيولوژي اعصاب داشته ام، انجام دهم:
1. سري کالکي به عنوان يک امر اساسي در فرايند بيداري ذهن به قطع ارتباط فعاليت ها در لوب آهيانه‌اي(2) مغز (بخش بالايي وسط نيمکره مغز) اشاره مي کند. لوب آهيانه‌اي شامل قسمتي است که بعضي از عصب شناسان به آن منطقه ارتباطي موقعيت يابي(3) يا OAA مي گويند. اين منطقه توانايي تشخيص موقعيت در فضا را به فرد مي‌بخشد. ممکن است براي هر فردي بستن بند کفش يا گذشتن از ميان يک در مثل آب خوردن باشد اما همه اين فعاليت‌ها فقط با فعاليت سخت کوشانه سيستم عصبي که در قسمت پشتي لوب آهيانه‌اي جاي گرفته است، ممکن مي شود. هر گونه آسيب به اين قسمت از مغز امكان انجام کوچکترين کارها مثل برداشتن حتي يک ليوان آب را غير ممکن مي کند. در اين شرايط مغز صدمه ديده نمي تواند دست، ليوان و فضاي بين آن دو را از يکديگر تميز دهد.
در سطح مادي، توانايي تشخيص حدود اشيا و تمايز آنها براي انجام کارهاي روزمره ضروري است. اما در مغز انسان، ناحيه OAA به طور مزمني بيش از حد فعال شده است. اين امر هم به نوبه خود ارتباط بين آميگدال و هيپوکمپوس را برانگيخته است. اين دو مرکز مغزي طوري طراحي شده‌اند تا به ادراکاتي که مهم تلقي مي شود معني ببخشند. بنابر ابن اگر ناحيه OAA که براي درک تمايز و جدايي به اندازه‌اي که مفيد است طراحي شده،


بيش از حد فعال باشد، ارتباط ايجاد شده ميان آميگدال و هيپوکمپوس چاره‌اي ندارد جز اينکه اين بيش فعالي فوق را به گونه اي ديگر تفسير کند. در اين حالت ذهن تصور ميکند که واقعيت اين جدايي فقط در سطح اشيا مادي مثل دست و ليوان نيست و از آن فراتر مي‌رود.
نتيجه اين تصور اين است كه ما اساسا و به طور ذاتي از هرچيز ديگري جدا هستيم. حس من بودن (جدا بودن) که مغز دائما خلق مي کند ناشي از اين واکنش است که ما مرتبا در حال ادراک دنياي بيرون از خود (ديگري) در مقابل خود هستيم. در نتيجه اين حس مغز دائما به ادراک آنچه "غير" از خود تلقي مي‌کند واکنش نشان مي‌دهد (اساس تئوري اشيا و روابط در روانشناسي رشد)، لذا حسي از جدايي مطلق و آشکار خود با هرچيز ديگر به صورت فزاينده‌اي ايجاد مي‌شود.
مطالعات عصب شناسي نشان داده است که در هنگام تمرينات ذهني يا نيايش عميق، ورود داده هاي عصبي به ناحيه OAA واقع در لوب آهيانه‌اي به طور موقت متوقف مي‌شود. اين اتفاق حالتي موقتي از گسترش شديد آگاهي ايجاد مي‌کند، گويي حس خويشتن جدا افتاده ديگر نمي‌تواند مرزهاي معمول خود را بيابد لذا ذهن وسيع مي‌شود تا آن را پيدا کند. هرچند که اين تجربه موقتي بوده و وابسته به تغيير کارکرد مغز و جلوگيري از ورودي هاي سيستم عصبي به ناحيه OAA، است، ولي تجربه دائم از اين نوع آگاهي ( يکي شدن) به اين روش تقريبا ممکن نيست.
اين نتيجه‌گيري يادآور اين سخنان سري کالکي است که مي گويد "بيداري ذهن بايد به شخص داده شود و از طريق تلاش شخصي قابل حصول نيست". به نظر مي‌رسد تمرينات عملي خاص به منظور تغيير در لوب آهيانه‌اي فرآيندي را القا مي کنند که درطي آن کارکرد لوب آهيانه‌اي به طور دائمي طبيعي مي شود به طوريکه مرزهاي مادي قابل تشخيص مي‌شوند ولي بيش فعالي غير طبيعي متوقف مي شود. لذا آميگدال و هيپوکمپوس نيز ديگر دليل ويا محرکي براي توليد آن حس ذاتي خويشتن جدا شده ندارند.
2. به اعتقاد سري کالکي فعال‌سازي لوب فرانتال (پيشاني) در خدا باوري و درك حقيقت خدا(4) دخيل است. در تعاليم سري کالکي براي گذر از بيداري ذهن به خدا باوري به چيزي بيش از خنثي کردن بيش فعالي لوب آهيانه‌اي نياز است.
به اعتقاد او براي اينكه خدا در آگاهي شخص جان بگيرد فعال سازي لوب فرانتال در سيستم عصبي شخص ضروري و الزامي است. لوب فرانتال با اراده فردي مرتبط است. در بسياري از روش‌هاي عرفاني ازحل شدن اراده فردي در اراده خداوندي به عنوان ورودي اصلي به خداباوري نام برده مي‌شود. اما بدون فعال سازي لوب فرانتال اين امر محقق نخواهد شد.
اين يک قانون جهاني است که هر چيز ناقصي در طبيعت به دنبال تکامل خود است. يافته هاي شخصي من در فيزيولوژي اعصاب (که از علم رسمي و مورد تاييد دانشگاهي فاصله مي گيرد) نشان مي دهد لوب فرانتال عملا در همه انسانها به طور مزمني کمتر از حد لازم فعال است. يعني اينکه اساسا از انتقال دهنده‌هاي عصبي و انرژي الکتريکي به اندازه کافي برخوردار نيست تا در حد اعلاي خود کارايي داشته باشند. در سطح تجربه دروني هم، اين مساله معادل اراده ضعيف و احساس خستگي و ملال است. خستگي فقط با لوب فرانتال غير فعال ممکن مي شود.
دوپامين که انتقال دهنده عصبي اساسي براي کارکرد لوب فرانتال است، براي تجربه احساساتي مثل شوق زندگي و خوشي ضروري است، احساساتي که غالبا همراه يکي شدن عارفانه با خداوند ذکر شده‌اند. کمبود دوپامين تمايل فرد را به حفظ من بودن و عدم رها ساختن آن براي حل شدن در واقعيتي بزرگتر افزايش مي‌دهد، چراکه در سطح فردي اينگونه حس مي‌شود که هنوز يک چيز کامل نشده وجود دارد ولذا اين اتفاق نمي افتد. درست مثل مردن است: شخصي که احساس مي کند زندگي اش کامل و محقق شده، وقتي که زمان مردنش فرا برسد راحتتر جان مي سپرد اما کسي که حس مي کند چيزي در زندگي اش کم است معمولا زمان خيلي طولاني تري به زندگي مي چسبد.
اگر تمرينات عملي خاص اثر فعال کننده بر روي لوب فرانتال داشته باشند، مي توانند اراده فردي را کامل سازند تا در مسير رشد خود تماما شکوفه دهد. در حد نهايي رشد خود، اراده فردي به طور طبيعي در واقعيت بزرگتر خداوند حل مي شود. از اين ديدگاه، يک "نفس بزرگ" چيزي بيشتر از جبران يک نفس ضعيف که

به دنبال کامل شدن خود است، نيست. اما بدون فعال ساختن کامل لوب فرانتال و اشباع شدن دوپامين، نفس هرگز تکامل خود و متعاقب آن يکي شدن با خداوند را نمي يابد.
قضاوت در مورد اين نفس بزرگ و چسبيدن به اراده فردي که آگاهي پايين تر محسوب مي شود، همانطور که اغلب در تعاليم عرفاني انجام مي شود، بي فايده است. چراکه يک اراده فردي ضعيف تمايل طبيعي به چسبيدن به فرديت خود دارد، حال نيت‌هاي آگاهانه ما هرچه مي خواهد باشد. راه حل فقط با تغيير واقعي در سطح فيزيولوژيک حاصل مي شود و بدين ترتيب اراده فردي را ازکشمکش در مقابل تسليم دربرابر يک واقعيت بزرگتر آزاد مي‌کند.
3. سري کالکي مي گويد بيداري ذهن موهبتي است كه بايد به شخص داده شود. در 15 سال گذشته دکتر هارتموت مولر آلماني مدل فيزيکي جديد مقياس جهاني(5) را رشد و توسعه داده است. ديدگاه فيزيک کوانتومي فوق با فرمول‌هاي دقيق رياضي بيانگر اين واقعيت بدون ترديد است كه آگاهي بنيادي‌ترين جوهر هستي است كه منشاء اصلي آفرينش همه چيز در عالم مي‌باشد. فاصله بين سيارات، ستاره ها و کل کهکشان ها، فاصله بين الکترون ها و ذرات هسته در هر اتم، pH بهينه خون انسان، همه اينها و تمام چيزهاي ديگر در جهان مادي از ساختار رياضي مشابهي پيروي مي کند.
در هر زمان قرارداشتن هرچيز در پايين‌ترين سطح استرس(6) و بالاترين سطح کارايي مبناي طراحي اصلي در اين مدل مي‌باشد. يك اتم بطور مداوم از طريق يك ميدان هم‌جهت(7) خود را با منبع آگاهي هماهنگ مي‌كند. اين ميدان‌هاي هم‌جهت به اتم اجازه مي‌دهند تا هميشه "بداند" چگونه با کمترين ميزان استرس و حداکثر کارايي عمل کند. به نظر مي رسد انسانها تنها اشکال خلقت مي باشند که مجبور بودند تا حدي انطباق خود را با اين ميدان‌هاي هم‌جهت حيات و يگانگي از دست بدهند. از زماني که اين مساله تغييراتي را در مغز بشر بوجود آورد، منطبق کردن دوباره خود با اين ميدان‌هاي يگانگي کاري بسيار مشکل است، چراکه ما ديگر نمي‌دانيم اين ميدان ها چه هستند. بشر با ساخت انواع و اقسام افسانه ها، تئوري‌هاي علمي و غيره سعي در پر كردن اين خلا را دارد.

شخصي که داراي ناحيه OAA بيش فعال و لوب فرانتالي كه به اندازه کافي فعال نيست، مي‌باشد از نقطه آغازين تجربه جدايي به دنبال بيداري ذهن مي‌گردد. همه تلاش و جستجوي معنوي به نوعي خود قسمتي از مشکل است، چراکه به عنوان واکنشي به از دست دادن همسويي با ميدان‌هاي هم‌جهت يكي شدن اتفاق مي‌افتد. اگر جستجوي ما بر اساس مشکل باشد، بعيد است که به راه حل بيانجامد. اگر همسويي با ميدان‌هاي هم‌جهت يكي شدن ممكن باشد، در آنصورت به راستي بيداري ذهن مي‌تواند براي همه اتفاق بيفتد.
طراحي اصلي (Original)مغز انسان بدين صورت است که قادر است يکي شدن را به عنوان يک واقعيت ذاتي زندگي درک کند. اين طراحي در افراد عادي پنهان است و نياز به کارکرد طبيعي مغز دارد تا بتواند در آگاهي انساني مستقر شود. اگر تمرينات عملي خاص عملكرد مغز شخص را با ميدان‌هاي هم‌جهت در ارتباط با کارکرد بهينه مغزهمسو کنند، آنگاه بزودي آگاهي فردي قادر خواهد بود يکپارچگي با هستي را درک کند.
4. سري کالکي مي گويد بيداري ذهن پديده اي بيولوژيک و ژنتيکي است. در روش‌هاي عرفاني سنتي اغلب اهميت بسيار کمي به بدن مي دهند. آنها معمولا بدن را به عنوان لباسي که روح پوشيده است يا مجرايي براي آگاهي نگاه مي کند. فيزيک مدرن نشان مي دهد که ديدگاه سري کالکي با آنچه که ما از ذات ماده مي دانيم بسيار منطبق تر است. لذا رسم خطي واضح که ماده و انرژي و روح را از هم جدا کند توهمي بيش نيست.
بر اساس مدل حلقه درخشان اتمي که توسط لرد کلوين در سال 1867 فرموله شد، مي توانيم ببينيم که هر اتم به اندازه همه جهان است، و اشيا مادي که ما درک مي کنيم تنها متراکم ترين وجه اتم ها هستند. ماده نتيجه زنجيره پيوسته اي از حلقه هاي انرژي است که متراکم تر مي شوند. همانطور که ماکس پلانک در سال 1910 بيان کرد، در فرآيند فشرده شدن انرژي، ماده در هر ثانيه ميلياردها بار بين ماده بودن و انرژي بودن
(formless prematerial energy) نوسان مي کند.
لذا براساس اين ديدگاه، تحول معنوي و روحاني مقدمتا بايستي در سطوح فيزيکي آغاز شود. وقتي تحول از متراکم‌ترين سطح تجلي (ماده) آغاز مي شود، در آنصورت به طور خود به خود تمامي سطوح ديگر را نيز در بر خواهد گرفت، چراکه ماده به هيچ عنوان عاري از ابعاد عاليه خلقت نيست. بلکه برعکس، اگر ماده بسيار چگال به نظر مي رسد به اين خاطر است که تمامي سطوح ديگر را در بر دارد. بنابراين هنگامي که يكي از سطوح مادي يا بيولوژيکي به بيداري ذهن برسد، بقيه سطوح هم به اين حالت مي‌رسند.
در سطح ژنتيکي، جالب است که توجه کنيم دي ان اي انسان 173 سانتي متر طول دارد. اما تنها 3 سانتي متر آن اطلاعات ژنتيکي فعال را حمل مي کند. بيوشيميدان هاي مدرن از اين عمل به ظاهر بيهوده طبيعت گيج شده اند و قسمت هاي غير فعال دي ان اي را اينترون يا ماده بي مصرف اضافي نام نهاده اند. اين فرضي بسيار سوال برانگيز است، چراکه طبيعت هيچ کجا چيز زائدي توليد نمي کند. اينترون ها به نظر من (دوباره از علم رسمي فاصله مي گيرم) معادل پتانسيل معنوي پنهان آدمي است.
ديدگاه من اين است که بودن سيلي از فوتون‌ها را به سوي قسمت هاي بيجان و راکد دي ان اي گسيل ساخته و به اين صورت آنها را فعال مي سازند. فوتون ها پل طبيعي بين انرژي لطيف و ماده هستند. بوسيله فرايند فوتو رزونانس اطلاعات قلمرو لطيف از دي ان اي در سرتاسر سلول پخش مي شود.
آن 3 سانتيمتري که مربوط به دي ان اي غالبا فعال است، اطلاعاتي را با خود حمل مي کند که صرفا براي حفظ بقاست، اما زماني که بقيه مولکول دي ان اي فعال شود (بتواند از فوتورزنانس استفاده کند)، ما بسيار فراتر از صرف حفظ بقا پيش خواهيم رفت و تمام پتانسيل دروني خود را بيدار خواهيم ساخت.
5. سري کالکي مي گويد که ذهن جمعي و يا ذهن باستاني وضعيت فردي ذهن ما را تعيين مي‌کند. در دهه 50 ميلادي، دکتر هانس سليه که متخصص غدد درون ريز از دانشگاه مونترال بود، نشان داد که مغز همه انسان هاي عادي در وضعيت استرس مزمن قرار گرفته درحاليکه اين وضعيت تنها در موقعيت هايي که زندگي شخص به شدت به خطر مي افتد مي‌تـواند مناسب باشد. ما به قدري عميق به اين استرس خو کرده‌ايم که ديگر آن را به عنوان شرايط پر استرس درک نمي‌کنيم. اما بالاجبار در اين وضعيت که شخص در پاسخ به استرس از خود نشان مي دهد، به شدت توسط محيط پيرامونيمان و ناخودآگاه جمعي شرطي شده ايم.
تحقيقات روي مغز نشان مي دهد الگوهاي پاسخ به استرس باعث غلبه امواج بتا با فرکانس بالا در مغز مي‌شوند. اين در حالي است که در وضعيت بتا، مغز تنها قادر است الگوهاي محرک-پاسخ اوليه را که عموما از محيط و آگاهي جمعي انسانها مي گيريم اجرا کند و لذا تغيير واقعي دروني تقريبا غيرممکن مي شود.
بتا همچنين وضعيتي است که بدن در کمترين حد توانايي خود به ترميم قرار دارد.
تمرينات معنوي تا حدي اين پاسخ استرس گونه مغز را آرام مي کند و به امواج آرام تر آلفا، تتا و دلتا اجازه ظهور و بروز مي دهد. اما تحقيقات نشان مي دهد تمرينات معنوي به صورت فردي بسيار کم اثرتر از همسو کردن فرد با ميدان هاي هم‌جهت حيات و وحدت است.
يک دانشمند عصب شناس در مدرسه تراکر كه متعلق به تام براون متخصص در مهارت زندگي کردن در طبيعت وحشي و غير مسکوني است، تاثيرات زندگي در طبيعت بکر و وحشي را بررسي کرده است. يافته هاي وي به راستي شگفت انگيز بودند: کسي که به تازگي شروع کرده معمولا پس از يکسال تمرين متعهدانه تمرينات ذهني مي تواند چند ساعتي در حالت آلفا باقي بماند، اما افرادي که هرگز در زندگيشان تمرينات ذهني نکرده‌اند توانستند تنها پس از گذراندن 48 ساعت در طبيعت بکر و وحشي ، ساعت ها در وضعيت عميق آلفا باقي بمانند.
از آنجا که طبيعت با ميدان هاي هم‌جهت حيات در همسويي است، مغز انسان را با ميدان هاي خود بسيار سريعتر همنوا مي کند تا اينکه يک مغز ناهمسو بوسيله تلاش به دنبال آن باشد. به نظر من در تمرين فردي، مقدار خيلي زيادي از انرژي که پرتوجو با آن تمرين مي کند از ذهن باستاني "کشمکش و نداشتن" مي‌آيد، يعني بازهم تلاش بيش از حد روي مشکل متمرکز شده است و نه روي راه حل. اين به نظر نزديک ترين تاييد علمي براي نياز به رحمت و فيض الهي است.

نتيجه گيري
بسياري از دانشمندان و رهبران معنوي دعوت به پيوند علم و معنويت کرده اند. بعد از آنکه علم مدرن در واکنش به قرن ها اعتقاد کورکورانه در قرن 17 پايه گذاري شد، براي حدود 200 سال دانشمندان کوشيدند تا ديدگاه هاي عيني گرايانه و مکانيستي نيوتن و دکارت را تاييد کنند. اين جستجو در نهايت به اکتشافات شگفت انگيز فيزيک کوانتوم در ابتداي قرن بيستم رسيد، جايي که نشان داد عرفا براي هزاران سال به درستي واقعيت را توصيف کرده اند.
چيزي که تا به حال کمبودش حس مي شد وجود سيستمي براي تحول معنوي بود که نتايج علمي ، دقيق و معتبري داشته باشد. من ادعا مي کنم، با توجه به تحقيقات علمي، تجربه شخصي و شواهد نقل شده، کارهايي که سري کالکي انجام داده اولين سيستم معنوي است که چنين نتايجي را ،شايد حتي در مقياس جهاني، ارائه مي کند.
* * * *
کريستين اوپيتز نوروفيزيکدان، بيوشيميدان، گياه درمانگر و نويسنده است. او پارادايم جديدي از درمانگري را به نام زندگي درخشان توسعه داده که مفاهيمي از قبيل کارکرد مغز، خام خواري، ورزش و اگاهي از طبيعت را ترکيب کرده است. کريستين از اوايل دهه 90 در اروپا و امريکا به تدريس مشغول است.

1Sri Kalki
2 parietal lobes
3 Orientation Association Area
God-realization4
5- Global Scaling
6 stress
-syntropic field7







( 2692 بازديد از این مقاله )

تعداد بازديدكنندگان: 828320

تعداد اخبار: 54
تعداد مقالات: 26


عضویت در خبرنامه:
RSS خبرخوان

مطالب خواندنی
معرفی محصولات فرهنگی
آموزش آشپزی گیاهی
فرم آیورودا



Powered by: Erana تمامي حقوق اين سايت متعلق به موسسه نواي طلوع مهر مي باشد
صفحه اصلي| بازخورد | لينك به ما